جک و لوبيای سحر آميز
چنگ را نگه داشت و از خانه غول فرار کرد، و به درخت لوبيا رسيد، از درخت سر خورد و به زمين رسيد، در اين لحظه غول در بالای درخت لوبيا پديدار شد. جک مادرش را صدا کرد و از او خواست تا يک تبر برايش ببرد. با دو ضربه تبر، درخت لوبيا لرزيد و ترک خورد؛ با سومين ضربه شکست، غول از بالا به پايين پرتاب شد و مرد. وقتی مادر جک به غول نگاه کرد، از ديدن غولی که همسرش را کشته و تمام داراييهای آنها را دزديده بود، متحير شد.
پس از اينکه دشمن آنها مرد و درخت لوبيای سحر آميز قطع شد، جک که مرد بزرگی شده بود، به زندگی با مادرش در کلبه ادامه داد، و آنها سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.